قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

420

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كريم خان وكيل الرعايا در دم همان غليانى را كه در دست داشت بوى بخشيد و فرمود بهاى اين غليان سى هزار تومانست مبادا ترا فريب داده به بهاى اندك از تو بربايند پس از چندى يكى از بزرگان شيراز غليان را به همان بهايى كه گفته شده بود از ناوكش خريده به حضرت وكيل پيشكش كرد و مرد خاك‌كش از توانگران روزگار شد . شعر : در سخن به دو مصرع چنان لطيف به‌بندم * كه شايد اهل معانى كنند ورد خود اين را بخور به‌بخش كه دنيا به هيچ كار نيايد * جز آنكه پيش فرستند روز بازپسين را [ 707 - كريم خان اسباب آسايش مردم بود . ] 707 حكايت كريم خان وكيل بيشتر روزگار را خوش‌گذراندى و مردم را نيز بخوش‌گذرانى واداشتى چنانچه در بيرون شهر شيراز سرائى بنياد نهاده زنانى كه بشوى گرفتن خواهش نداشتندى در آن سراى جاى ميداد و براى آنان پزشك و داروساز و چاكر و بزرگى كه همه از او سخن شنوند آماده ساخته جوانان و جهانگردان كه به آن خانه ميرفتند هريك باندازهء گذران با زيبائى آن زنان پولى بوى ميدادند از آنروى مردمان بىزن از گناه‌كارى دور بودندى . [ 708 - جستجوى كردن كريمخان از حال مردم ] 708 و منها كريم خان هر شب بر بام خرگاه خود رفتى و به كار مردم شهر گوش فرادادى هرگاه از مردم آوازساز و خوشگذرانى شنيدى ايزد را سپاس گفتى و اگر خبر نبودى در دم فرود آمده كدخدايان و پاسبانان شهر را فرمان دادى و از ايشان بازخواست كردى كه با مردم چه بدرفتارى نموده‌ايد كه چنين اندوهگين و پريشان‌اند ؟ كه آواز شادى از آنان نمىشنوم و چنان با داد و دهش بودى كه بهنگام مرگ در خزانه‌اش بيش از هفت هزار اشرفى نبوده آن نيز باجى بود كه همان‌روز از شهرستانى آورده بودند . شعر : هميشه دست توقع گرفته دامن فضلش * چو وام‌دار كه دريابد آستين ضمين را بعهد ملك وى اندر نماند دست تطاول * مگر سواعد سيمين و بازوان سمين را [ 709 - كريم خان خودآرائى را نمىخواسته . ] 709 من المكارم كريم خان هرگز خودآرائى را دوست نداشتى و از پوشيدنىها جز چيت ناصرخوانى جامه‌اى نپوشيدى و بيشتر اوقات آرنج جامه‌اش پينه داشتى و گفتى خودسازى كار زنان است . نام پادشاهى بر خويش نه‌نهادى و خود را وكيل الرعايا ناميدى وكيل را اين گونه اوصاف پاك بسيار بودى . شعر : شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هردو روى آستر يكى گفتش اى خسرو نيكروز * ز ديباى چينى قبائى بدوز بگفت اينقدر ستر و آسايشست * چو زين بگذرى زيب و آرايشست